Ginkgo

سلامی دوباره

اوپوس دی
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نمیدونم چیزی از اوپوس دی (Opus Dei) شنیدین یا نه. اوپوس دی یکی از زیر شاخه های کلیسای کاتولیکه. شاید پر بیراه نباشه اگه بگم افراطی ترین گروه کاتولیکه. اوپوس دی اولین بار در اسپانیا بنیان گذاری شد و بعد یواش یواش به سایر کشورهای مسیحی هم راه پیدا کرد. اینا کلیسا و کشیش مخصوص به خودشون رو دارن و تفاوتهای زیادی هم با کاتولیک های معمولی دارن. مثلا از زنها و دخترها متنفرن چون معتقدن زنها و دخترها اونا رو به گناه می کشن یا مثلا وقتی به زعم خودشون گناهی مرتکب می شن با شکنجه کردن بدنشون توبه می کنن (مثلا تا چند روز یه جور زنجیر میخ دار رو خیلی سفت به رون پاهاشون می بندن تا میخ ها وارد گوشتشون بشه و اینا درد و عذاب بکشن!). خلاصه اینکه طرز فکر خیلی خیلی عجیب و ترسناکی دارن.

یکی دیگه از ویژگی های اوپوس دی ها اصرارشون برای تغییر دادن دین دیگرانه. مثلا اگه کسی رو از نزدیک بشناسن اینقدر روی طرف کار می کنن تا دینش رو تغییر بدن. یکی از آشنایان همسر عضو اوپوس دیه. فینین (Finian) اوایل آشنایی من و همسر خیلی تلاش کرد تا همسر رو از ازدواج با یه مسلمون منصرف کنه ولی موفق نشد. بعد که فهمید همسر هم مسلمون شده آه از نهادش در اومد و سالها - باور کنین سالها - سعی می کرد یه روزنه ای چیزی پیدا کنه و من و همسر رو به راه راست هدایت کنه! اون اوایل علیرغم میل همسر ولی به اصرار من روی خوش بهش نشون میدادیم چون من تا اون موقع چیزی از اوپوس دی نشنیده بودم و افکارشون برام جدید و جالب بود. اون بنده خدا هم فکر می کرد داره روی ذهن ما کار می کنه در حالیکه از کنجکاوی و ترس و خنده های پنهانی من خبر نداشت.  

سرتون رو درد نیارم فینین بالاخره ولکن قضیه شد و ما رو به حال خودمون رها کرد تا دو هفته پیش که فهمید من باردارم. فکر کنم دوباره یه کورسوی امید تو ذهنش جرفه زده چون از دو هفته پیش تا حالا هی زنگ میزنه و دلش می خواد قول و قرار بزاره تا ما رو ببینه. بنده خدا فکر می کنه شاید بتونه بلستوی ما رو اوپوس دی ای کنه. حالا هر چی توی فکرش هست نمیدونم ولی به این همه پشتکار و سعی و تلاشش احسنت می گم!!!


 
راحت باش
ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

قضیه این پست خیلی جالبه. محل کارم به تمام کارمندا و خانوادهاشون بیمه درمانی ارائه میده. امروز یه ایمیل همگانی از امور اداری و منابع انسانی (HR) داشتیم که یه سرویس جدید بیمه درمانی رو معرفی می کرد. ایمیل رو یکی از کارمندای رده پایین منابع انسانی فرستاده بود. این خانوم بعد از معرفی سرویس جدید بیمه درمانی تو ایمیلش گفته بود که آقای X - مدیر کل منابع انسانی - رو بعنوان Guinea pig (خوکچه هندی =خوک آزمایشگاهی) برای تست کردن این سرویس جدید فرستادن و آقای X از این سرویس خیلی راضیه.

اشاره به یه نفر بعنوان خوک آزمایشگاهی تو فرهنگ این جایی ها نامحترمانه و توهین کننده نیست دقیقا مثل موش آزمایشگاهی تو فرهنگ ما ولی داشتم با خودم فکر می کردم که اگه این ایمیل به من بعنوان خوک آزمایشگاهی اشاره می کرد قطعا ناراحت میشدم. یا اگه همچین ایمیلی تو یکی از ادارات ایران فرستاده میشد کارمند مربوطه یا مواخذه و یا حتی اخراج میشد. راستش از این همه ظرفیت خیلی خوشم اومد.

یه مثال دیگه طرز معرفی کردن افراد تو محیط کار به همدیگه است. همه - چه زن - چه مرد - چه مدیر - چه کارمند - همه همو با اسم کوچیک صدا می کنن و از آقای مدیر و خانوم مهندس و جناب کارشناس و این حرفا خبری نیست. کاشکی ما هم تو رابطه هامون با هم اینقدر راحت بودیم.


 
بازم برای بلستو
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

نازنازی مادر سلام. الان بیشتر از ۱۷ هفته است که با مایی. دیروز بازم سونو شدیم - من و تو - دوتایی با هم. الهی قربون اون بالا-پایین رفتنات بشم آکروبات باز من. قربون اون دستهای فسقلی ات بشم که تمام مدت سعی می کردن محیط اطرافت رو لمس کنن. ماشالله خیلی شیطونی. یه دقیقه یه جا نمی موندی و همش از زیر دسته سونو در می رفتی ولی من هیچکدوم از حرکت هات رو هنوز احساس نمی کنم. دکترت می گفت هنوز خیلی زوده. می گفت حرکتها تو بارداری اول توی بیست و دو هفتگی احساس می شن.

دکترت گفت جنسیتت معلومه و اگه بخوایم می تونه بهمون بگه ولی من و بابایی گفتیم نه. دوست داریم جنسیتت تا وقتش یه شگفتی باقی بمونه. خوب یا دختری یا پسر دیگه. قرار هم نیست فقط لباس صورتی یا آبی برات بخریم. راستش قراره لباساتو لیمویی و کرم و سفید بخریم که نه دخترونه دخترونه باشه نه پسرونه پسرونه.

امروز به تقویم ایرانی روز مادره و تو بهترین هدیه الهی هستی برامون. یه وقت فکر نکنی فقط من هدیه گرفتم و بیاد شما نبودیم. امروز اولین هدیه های زندگیت رو برات خریدیم. دو تا کتاب از بییتریکس پاتر (Beatrix Potter). اسماشون اینه:

The Tale of Peter Rabbit و The Tale of Jemima Puddle-Duck

اینا کتابای مورد علاقه بابایی بودن وقتی خیلی کوچیک بوده. دلمون میخواد تو هم مثل خودش کتابخوون بشی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سه هفته دیگه وقتی بیست هفته شدی بازم سونو داریم. این سونو با بقیه فرق می کنه. دکتر می گفت تمام جزییات وجود نازنینت رو توی اون سونو بررسی می کنه تا از سلامتی کاملت اطمینان پیدا کنیم. انشالله اون موقع بازم برات می نویسم بلستوی عزیزم.


 
شادی خانواده
ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

بالاخره خانواده و دوستان و آشنایان هم خبردار شدن. بعد از تموم شدن دوازده هفتگی و خداحافظی با کلینیک٬ دکتر متخصص زایمان مورد نظرمون رو پیدا کردیم. یه آقای دکتر مهربون که تو چهارده هفتگی دیدیمش. پرینت سونوی اون جلسه رو اسکن کردیم و بشکل کارت دوباره پرینت گرفتیم و کارت رو برای خانواده فرستادیم. نمیدونم بخاطر تحریمهاست یا مش‍‍کل دیگه ایه ولی حتی با پست سفارشی کارت با چند هفته تاخیر به دست خانواده رسید. هر بار که زنگ میزدم یا زنگ میزدن منتظر شنیدن جیغ های شادیشون بودم ولی خبری نبود. دلم هم نمی خواست ازشون بپرسم که نامه ای بدستشون رسیده یا نه. تا دو روز پیش که بالاخره انتظار به سر اومد. شادی پدر-مادر و آبجی ها بی نهایت بود. عکس العمل آبجی کوچیکه مخصوصا خیلی بامزه بود. می گفت «دیگه بی اندازه خوش هیکل بودی و حرص همه رو درآورده بودی حالا دیگه چاق و چله میشی و دل هممون خنک میشه». گفتم زیاد امیدوار نباش چون تازه اشتها پیدا کردم و فعلا از چاقی خبری نیست. همشون گله داشتن که چرا زودتر بهشون نگفتم و غصه می خوردن که تو روزهای سخت ویار پیشم نبودن.

حالا دیگه تقریبا همه اقوام و دوستها و آشنایان هم خبردار شدن. دلم غنج رفت وقتی بعد از مدتها صدای شاهرخ عزیزم رو تلفنی شنیدم. پشت خط گریه می کرد و مرتب قربون صدقه بلستو می رفت. دردونه مادر ازت ممنونم که باعث رفع کدورت بین ما دو تا شدی. کدورتی که هیچ کس غیر از تو نتونست برطرفش کنه.

خداحافظی با کلینیک هم شیرینی خاصی داشت. روز آخر برای بلستوی دوم و چهار تا هشت سلولی فریز شده چند تا بوسه روی هوا فرستادم. نمیدونم سرنوشت چه سرانجامی براشون مقدر می کنه - نمیدونم بالاخره یه روزی از فریز در میان یا نه - نمیدونم بعد از چند سال دیگه بالاخره به مرکزی که پیدا کردیم اهدا میشن یا نه. الان هم نمی خوام ذهن و فکرم رو نگران سرنوشتشون کنم ولی دعای خیرم همیشه بدرقه راهشونه. هنوزم که یه وقتایی از جلوی کلینیک رد میشم باهاشون حرف میزنم و توی دلم قربون صدقه اشون میرم و بیادشون لبخند میزنم.

خدا رو شکر ویارم هم پله پله فروکش می کنه طوریکه خودم هم متعجب میشم. حتی در مقایسه با هفته قبل خیلی بهترم. هم سطح انرژیم بالا رفته و هم بشدت گرسنه میشم. بیشتر چیزهایی هم که هوس می کنم در دسترس نیست. خوب آخه الان حتی اگه ایران هم بودم ذغال اخته ای در کار نبود. بشدت به خوراکی ها ترش تمایل دارم. مصرف قره قروت و کاهو-سرکه و تمبر هندی و لواشک و آلبالو خشکه خونه بشدت بالا رفته. دکترم می گفت غیر از هله هوله هر چی دوست داری بخور. گفتم فعلا که فقط هله هوله می خورم اونم از نوع ترشش. خندید و گفت بیشتر زنهای باردار اینجورین. همسر هم می گه خدا یه بچه ترش بهمون میده از بس که من ترشی می خورم.

سرتون رو درد آوردم ولی خلاصه ای بود از احوالات این روزهای ما.

------------------------------

پ.ن. اگه تونستین فیلم البرت نابز (Albert Nobbs) رو ببینید. آدم حرصش می گیره وقتی می بینه که زنها چقدر سختی کشیدن تا بتونن به جایگاهی که الان دارن برسن تازه اونم فقط تو چند تا کشور. تو خیلی کشورهای دنیا هنوزم زنها حق و حقوق برابری ندارن. فیلم دردناکیه ولی متاسفانه حقیقت داره.


 
برای ثبت در تاریخ
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

یکشنبه است. خونه رو یه هفته ای هست که جارو نکردیم. می خوام جارو برقی بکشم ولی همسر اجازه نمیده. می‍گه فیلم که تموم شد خودش جارو می کنه. فیلم تموم میشه ولی همسر هنوز دست به کار نشده. بهش می گم تا شب نشده جارو کن می گه چشم ولی بازم پشت گوش می اندازه. چند بار دیگه هم میگم ولی هر بار یه بهونه ای میاره. آخرش میرم دسته جارو برقی رو بر میدارم و می گم:

*   شب برق گرونتره. پاشو.
** آما امروز یکشنبه. برگ گرون نیست.

*   برگ نه. برق
** منم گوفتم برگ

*   ق ق ق. برق
** گ گ گ. برگ

*   بگو برق
** بگو برگ

*   بگو رو نگو
** بگو رو نگو

*   بگو برق رفت
** بگو برگ رفت.

بعدش یه کم مکث می کنه و میگه: برگ کوجا رفت!!!

از شدت خنده من و بلستو و دسته جاروبرقی رو زمین ولو میشم. اینم حکایت جارو کردن ما.


 
تفاوتها - شباهتها
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

تو خانواده ما سیب زمینی ها رو بعد از خرید میشورن تا گل و خاکش شسته بشه بعد میزارن تو سبد سیب زمینی پیاز اما اینجا سیب زمینی های شسته و ترو تمیز رو با شن مخلوط می کنن و می فروشن تا طبیعی تر به نظر بیان.

*****

ما انگشتای دست بچه رو دونه دونه می گیریم و می گیم:

لی لی لی لی حوضک - جوجه اومد آب بخوره افتاد تو حوضک ...
 
اینا انگشتای پای بچه رو دونه دونه می گیرن و می گن:

This little piggy went to market
This little piggy stayed home
This little piggy had roast beef
This little piggy had none
.And this little piggy went wee wee wee all the way home


 
دلتنگی نکن - آنجا ایران است.
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آدم وقتی یه مدت طولانی به وطنش سر نزده باشه و دلتنگ خیلی آدمها و خیلی چیزها باشه نوستالژیک میشه و یه تصویر رویایی و خیلی قشنگ از وطنش تو ذهنش میسازه که زیاد هم با واقعیت هم خونی نداره.

گفتم حالا که به لطف خدا وارد پانزده هفتگی شدم و حالم یه کمی بهتره یه زنگی به سفارت ایران در کشور همسایه بزنم و جویای شرایط دریافت شناسنامه ایرانی بلستو بشم. تابستون گذشته یه قانون تو مجلس ایران تصویب شد که به موجب اون فرزند مادر ایرانی - پدر خارجی هم بلافاصله ایرانی به حساب بیاد. تو وبلاگ قبلی هم در موردش نوشتم. با ذوق و شوق تمام به سفارت زنگ زدم ولی جواب اونا اون چیزی نبود که فکر می کردم. گفتن که از قانون جدید خبر ندارن (!!!) ولی قانون قبلی میگه که فرزند مادر ایرانی - پدر خارجی باید حتما تو ایران بدنیا بیاد و تا ۱۸ سالگی در ایران بمونه تا ایرانی بشه. بحث کردم که آخه یه زن باردار چطوری می تونه برای زایمان به ایران بره در حالیکه مسافرت هوایی بعد از شش ماهگی ممنوعه ولی فایده ای نداشت. گفتن که به ثبت احوال زنگ بزن و از اونا سوال کن. شماره ثبت احوال رو هم نداشتن.

دیروز که شنبه بود و ادارات ایران باز بودن سعی کردم اول شماره ثبت احوال رو بدست بیارم. بعد از چندین بار تماس با هشت تا سه موفق شدم با یه اپراتور خانوم صحبت کنم. بعد از سلام بهش توضیح دادم که از بیرون از ایران تماس می گیرم تا سریع قطع نکنه. ازش شماره ثبت احوال رو خواستم. با بی حوصلگی تمام میگه کدوم منطقه؟ میگم نمیدونم ولی احتمالا باید ثبت احوال مرکزی باشه. چنین شماره ای رو دارین؟ خانومه با بی ادبی تمام لهجه «مرکزی» گفتن منو تقلید می کنه و میگه نمی تونستی از اول اینو بگی؟ بعد هم بدون خداحافظی وصل می کنه به کامپیوتری که شماره رو می خونه. از شدت ناراحتی صورتم گلگون شد ولی شماره ها رو یادداشت کردم. مگه انجام کاری که برای انجامش حقوق می گیری اینقدر ناخوشاینده که باید حتما دق و دلیت رو سر مشتری خالی کنی؟ اونم سر یه هموطن دیگه؟ فکر می کنم اگه اینجا بود خیلی راحت از رفتارش شکایت می کردم ولی اینجا اونجا نیست.

حالا خوان دوم شروع شده. به تمام شماره هایی که از ثبت احوال دارم زنگ میزنم - به وقت ایران یازده و نیم صبحه - ولی هیچ کس گوشی رو بر نمیداره. دوباره و چند باره تو ساعتهای مختلف زنگ می زنم ولی هیچ کسی گوشی رو بر نمیداره. آخرش خسته و ناامید به وزارت امور خارجه زنگ میزنم. بازم خدا پدر امور خارجه رو بیامرزه و وصلم می کنن به «اداره امور سجلدات وزارت خارجه». اول از اسم اداره به خنده می افتم. آخه خداییش کی توی ایران به شناسنامه می گه سه جلد؟؟؟

شرایطمون رو که براشون می گم برام توضیح میده که قانون مورد نظر تو مجلس به رای گذاشته شده و رای هم آورده ولی هنوز تصویب نشده ولی در حال حاضر بعد از تحویل مدارک تولد فرزند به سفارت ایران نام این فرزند وارد شناسنامه مادر ایرانی میشه. می پرسم آیا برای سفر به ایران به ویزا هم احتیاج داره؟ میگه بله. حالم خیلی گرفت. ما رو باش که چی فکر می کردیم و چی شد. ویزای همسر کم بود حالا باید گرفتار ویزای بلستوی فسقلی هم باشیم.

اینو میزارم کنار داستان خواهرم و حس نوستالژیکم از ریشه خشک میشه. خواهر کوچیکه چند روز پیش زنگ زده و به شدت عصبانیه. به در و دیوار بد و بیراه میگه. می پرسم چی شده؟ میگه میخواسته برای یه سفر کاری داخلی به فرودگاه مهرآباد بره و از تجریش سوار تاکسی های خطی تجریش - آزادی میشه. یه ساک خیلی کوچیک هم همراهش بوده و راننده اصرار می کنه که خانوم این چه کاریه. برات میزام پشت ماشین تا شما راحت باشی. به آزادی که میرسن خواهر کرایه رو پرداخت می کنه ولی راننده می گه کمه و باید ۵۰۰ تومن هم بابت حمل ساک بده. خواهر بنده خدا هم با دهن باز می گه «آخه شما خودت اصرار کردی و حرفی از پول نبود. من که گذاشته بودمش روی پام. درسته که گرونیه ولی پول باید حلال باشه» ولی راننده که گویا بسیار هم بد دهن بوده به خواهرم میگه «بحث نکن. من با زن جماعت بحث نمی کنم». خون خواهر به جوش میاد مخصوصا بیشتر از خونسردی بقیه مسافرا لجش گرفته بود که نه تنها حمایتش نکرده بودن بلکه با سکوت فقط ناظر جریان بودن.

تو این چند روزه درگیری ذهنی من اینه که واقعا چی شده که دل یه هموطن به حال هموطن دیگه اش نمی سوزه؟ چرا مایی که به همدلی و مهمون نوازی شهره خاص و عام بودیم باید به اینجا برسیم؟ شما جوابی برای این سوال دارین؟


 
درخت یایا
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

هنوز حالم به همون بدیه که بود. ویارم به همون شدت ادامه داره. دکتر می گه بعد از دوازده هفته بهتر میشی ولی من که چشمم آب نمی خوره. به غیر از حال بد من خدا رو شکر همه چیز خوبه غیر از هوا. اون هفته اینقدر هوا گرم و آفتابی بود که آدم کیف می کرد - گویا یه جبهه هوای گرم از آفریقا وارد اروپا شده بود - ما هم که ذوق زده لباسای زمستونی رو کنار گذاشتیم ولی عوضش این هفته هوا بشدت سرد شده و حتی دوباره برف باریده. این بار گویا یه جبهه هوای سرد از قطب شمال وارد اروپا شده. بیچاره گلها و درختها که الان سرمازده میشن و بیچاره ما که دوباره لباسای گرمو از تو کمد در آوردیم.

منم به دلیل خستگی مفرط بعد از کار و آخر هفته فقط به امر خطیر خوابیدن مشغولم و بس. این وسط گه گاهی هم به نت سر میزنم یا کتاب می خونم. شنبه پیش یه وب سایت اسم ایرانی پیدا کردم. ما اسم دخترمون رو چند سالی هست که انتخاب کردیم ولی برای پسر هیچ اسمی سراغ نداریم. به ترتیب الفبا یکی یکی اسم های پسر رو می خونم و نظر همسر رو می پرسم تا میرسم به حرف ی و اسم یحیی. از اون جایی که انگلیسی زبونها به هیچ عنوان نمی تونن حروف ته حلقی مثل ح/ه یا خ رو تلفظ کنن همسر با شنیدن یحیی می گه «چی؟ یایا؟» و چند باری «یایا کنان» میاد و میره. منم از شدت خنده اشک از چشمام سرازیر میشه.  

فردای اون روز رفته به خاطر بلستو دو تا درخت (Handkerchief tree) خریده. میگه یکیشو تو حیاط خونه خودمون بکاریم و اسمشو بزاریم سروناز. یکیشم تو خونه مامانم اینا که اگه یه روزی ما تو این خونه نبودیم لااقل درخت بلستو تو خونه مامان اینا باشه. خونه پدر مادرش از پدر بزرگ - مادر بزرگش به اونا رسیده و تقریبا همه مطمئنن که این خونه توی خانواده می مونه.

بعدازظهرش که رفتیم خونه مامانش اینا درخت رو بکاریم باباش می گه حالا اسم این درخت چیه؟ همسر هم با خوشحالی می گه «درخت یایا». بیچاره باباش هم باور می کنه. حالا اگه یه روزی شنیدین درختی به اسم «یایا» تو دنیا هست بدونین که این درخت - درخت بلستوی ماست.


 
کوتاه از هفته گذشته
ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

من اگه یه روزی تو این دنیا یه کاره ای میشدم حتما روز اول سال نوی هر کشوری رو تو تمام دنیا تعطیل رسمی اعلام می کردم تا اونایی که از وطنشون به دورن هم بتونن سال نوی خودشون رو جشن بگیرن. آخه انصافه که سال نوی آدم بیاد بعد با یه حال مریض پاشه بره سر کار؟

***************

یکی از کله گنده های بانک از آمریکا برای یه هفته بازدید اومده اینجا. حالا آدم به این مهمی اسمش چیه؟ Digger .Digger به انگلیسی یعنی ماشین حفاری. به شوخی به شلی که خودشم آمریکاییه می گم م‍گه تو آمریکا قحطی اسمه؟ شلی با قهقهه می گه «لابد اسم داداششم Excavator اِه» و بعد می گه «لابد مامانشون فروشنده لوازم حفاری بوده». بعد از شوخی هر دو به این نتیجه میرسیم که آدم باید رو بچه اش یه اسم مناسب بزاره تا اگه خدا خواست و بچه اش یه کاره ای شد کارمنداش بهش نخندن.  

***************

یکشنبه پیش که برای تبریک روز مادر به دیدن پدر و مادر همسر رفتیم قضیه بارداریم لو رفت. راستش من فکر نمی کردم مادرشوهر تو این قضایا این قدر تیز باشه. گفت که از لاغری و رنگ و روی پریده ام حدس میزنه خبری باشه. نمی شد که بهش دروغ بگیم. گفتیم که حدسش درسته و عکس سونوی دوم بلستو رو که توی کیفم بود نشونشون دادیم. بیشتر از اون حدی که من فکر می کردم خوشحال شدن. مادر شوهر برای اولین بار بهم گفت «my sweetheart» و کلی قند توی دلم آب کرد. گمونم بلستو بر خلاف من خیلی زودتر جاشو توی دل مادر بزرگش باز کنه.

***************

جوک های انگلیسی معمولا خیلی بی نمک و بی مزه ان ولی این یکی بامزه است:

?What is the difference between inlaws and outlaws
!Outlaws are wanted

***************

روز اول فروردین وبلاگم یک ساله شد. بخاطر تمام این دوستی های قشنگ ازتون ممنونم. این وبلاگ بدون شماها نمی تونست اینقدر دوام بیاره.


 
خوش آمدی بهار زیبا
ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

آوای خوش هزار تقدیم تو باد

سرسبزترین بهار تقدیم تو باد

گویند که لحظه ای است روییدن عشق

آن لحظه هزار بار تقدیم تو باد


 
← صفحه بعد